صادقانه و بدون ترس مینویسم؛ همیشه و در همه حال. شاید یک شب تا صبح حتی در نبودت قربان صدقهات بروم و شبی دیگر تا صبح نفرینت کنم و وقتی صبح شد توبه از این نفرین و به پای خدا بیفتم که نکند به حرفای دیشبم جامه عمل بپوشانی و ...
از همین چرندیاتی که هر مجنونی سوی آسمان حواله میکند دیگر. جانم به فدایت؛ نیستی و من باز در غم نبودنت زانوی غم بغل کرده و اشک میریزم. راستش را بخواهی گاهی بهدروغ میگویم برایم مهم نیستی؛ ولی خب دروغ است دیگر؛ خودت بهتر میدانی...
آن چشم زیبا و آن نگاه نافذ در دل این جوانک میتواند انقلابی به پا کند که چگوارا هم انگشت به دهان بماند و اگر کمی ادامه بدهی کار به جایی برسد که کنار در بهشت به عیسی التماس کند که این دختر را کنترل کن تا این جوانک کار دست خودش و بشریت نداده...
مینویسم؛ پیش از هر چیزی هذیان آن هم به سهو؛ دستبند و اسلحه و قانون و دادگاه و میز محکمه هم لازم نیست. من خودم صد مشت به سینه میکوبم پنجاه مشت به دیوار و یک مشت سوی سایهی تو حواله میکنم...
تنها خواستهام این است که مرا به حال خودم بسپارند و بگذارند خودم خودم را تخریب کنم و از نو بسازم...
همین...
دکتر: مخاطب این متن کیه؟
من: ورژن دختر خودم...