عیش و عبادت در خفا...
دیوانه بود؛ شراب می‌نوشید و تفأل به نهج می‌زد...
عاقل شد...
هزار دیوانه از او گریختند...
تنها شد...
عاقلی با فانوس نصیحت به‌سویش آمد...
دوباره دیوانه شد...
هزار عاقل با شمشیرهای عریان جلویش ظاهر شدند...
نیم نگاهی به آسمان انداخت...
هزاران دیوانه پشتش ظاهر شدند...
عاقلان گریختند...

۱