من خودم دارم میگم: هذیانهایم را مینویسم؛ هذیانهایم را مکتوب میکنم؛ هذیان به مرکب بیدوات میزنم؛ هذیان خلق میکنم؛ هذیان هذیان هذیان... بعد تو هر بار منو میبینی میگی اینی که اونجا نوشتی منظورت کی بود؟ منظورت چی بود؟ معنیش چیه؟ باور کن اینا هجویات یه ذهن بیماره؛ همین!
- نه تو دروغ میگی؛ همیشه یه کاسهای زیر نیمکاسهت هست... همه متنهات بو میده؛ کد داره!
- باور کن KGB انقدر توی زندگی هنرمندا سرک نمیکشید و بابت هر خط آثارشون بازخواستشون نمیکرد؛ اصلاً تو رو کی فرستاده اینجا هی گیر بدی به من؟
- تو جاسوسی...
- چی میزنی؟ من به چه اطلاعات مهمی در این مملکت دسترسی دارم که جاسوس باشم؟
- خب دستنشانده دشمنی...
- ...
- سیاسی که هستی نیستی؟
- چی بگم والا...
- آ همین دیگه جواب نداری... چی شد؟ چی شد؟
نویسنده نگاهی به اطراف انداخت؛ یک تکه چوب شکستهی درخت انجیر روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و گفت: اگه مردی وایسا...
مخاطب چند قدمی عقبگرد کرد و با وحشت گفت: بابا تو هنرمندی خجالت بکش در شأن تو نیست این کارا...
- نه من جاسوسم؛ عامل استکبار جهانیم؛ تروریستم... وایسا تروریسم جهانی رو بکنم تو... بوق!