خستم از این دلسوزیهای خام؛ این دلسوزهای خامی که بدون مطلع بودن از شرایط تو دنبال راهکار برای حل مشکلات زندگیت هستن. این دلسوزهای خامی که فکر میکنن اگر به شیوهی اونها زندگی نمیکنی و صبح پا نمیشی بری سر کار و غروب بیای خونه و یا حتی در حالت بهتر صبح پا نمیشی بری سر کار و ظهر بیای خونه یعنی مشکلی داری یا درست زندگی نمیکنی.
وقتی حتی نمیدونن یه پسر تکفرزند که مسئولیت خانوادهش گردنش هست و پدرش آلزایمر و چند بیماری دیگه داره چه چالشهایی داره و چه دغدغههایی و چه شببیداریها و چه مشکلاتی و چقدر زندگیش باید بداهه باشه تا بتونه مراقب خانوادهش باشه.
من مثلاً امروز بعد از چند ماه بالاخره تونستم یه خواب کامل داشته باشم؛ ولی متاسفانه یکی ممکنه برگرده بگه سرکار بری سرت یکم گرم بشه خوبه! ولی نمیدونه من اتفاقاً سرم انقدر گرم هست و انقدر شلوغ حتی که فقط دنبال یه فضام بتونم چند روزی دست از کار بکشم و استراحت کنم.
بیماریهای جسمی خودمم هست این وسط که اصلاً نمیخوام حتی بحثش رو وسط بکشم ولی اینکه در عرض دو سال کمکم ریشهام هم داره سفید میشه نشوندهنده فشاری که زندگی داره بهم وارد میکنه هست.
داشتم از دلسوزیهای خام میگفتم! این دلسوزهای خامی که نمیتونن درک کنن من در وهلهی اول یه هنرمندم و تمام زندگیم به هنرم گره خورده و کارمند نیستم که بخوام با شغل کارمندی امرارمعاش کنم و حتی نمیدونن همون کارها سالها با حقوقهای خوب بهم پیشنهاد شده و من ردشون کردم به دلایلی که در برهههای مختلف داشتم برای خودم و حتی اون زمانی که رفتم و جایی برای کارگری هم فقط به این دلیل بود که بگم کار برای من عار نیست و مشکل کار کردن نیست و ثابت کنم که اگه بخوام کار کنم میتونم سختترین کارها رو بکنم ولی من از چیزهای دیگری گریزان هستم که در ساختار این مملکت گریبان من رو خواهد گرفت.
دلسوزهای خامی که فکر میکنن اگر برای من کاری که پشت میز هست و یا نیاز به فکر داره تا فعالیت فیزیکی به من لطف کردن! نه اتفاقاً اون کارها روان من رو بیشتر مخدوش میکنه چون من به اندازه کافی مغزم داره از فکر کردنهای مختلف بابت مشکلات و خلق اثر و ... سوراخ میشه.
از دلسوزهای خامی که نمیدونن من اگر خلاف و دزدی و حقخوری ببینم نمیتونم ساکت بشم و بابت همین گلاویز شدن با دزد و فاسد و مجرم و متخلف ممکنه به زندگیم هزینه اضافی تحمیل بشه و نمیخوام اصلاً وارد این چالشها بشم و واسه خودم دشمن بتراشم؛ پس از مشاغلی که ممکنه چنین اتفاقهایی توش بیفته دوری میکنم تا دردسر مضاعف واسه خودم درست نکنم.
دلسوزهایی که شاید خودشون ابایی نداشته باشن بابت حقالسکوت گرفتن بابت کور بودن در دزدیها و ... و ندونن من اونقدری وسواس دارم تو همه چیز که واقعاً نمیتونم با خیال آسوده در ساختاری که همه جاش رو فساد گرفته کار بکنم.
من نمیتونم با رانت و دزدی و رشوه و کوفت و درد و مرض نون در بیارم و شب راحت سرم رو بذارم رو بالشت و بخوابم و فردا انگار نه انگار.
نه متاسفانه؛ من به زعم شما هیچکس رو قبول ندارم و کنج خلوت خودم نشستم و دارم با نوشتن و خلق کردن و هنر عمرم رو به بطالت میگذرونم ولی بدونید من هزاران «نه» تو زندگیم گفتم که روزی بتونم از طریق هنر خودم از راههای درستش پولی که در شأن یه هنرمند که حداقل هشت سال مداوم و بیست و یک سال پراکنده به هنرش بها داده و مراقبش بوده، هست رو در بیارم.
خودتون هم میدونید که من چجوریم و اتفاقاً خوب میدونید روحیات حقطلبم رو، و اگه اینطوری نبود اصلاً هنرمند زیرزمینی معنا پیدا نمیکرد و اینهمه سال هزینه جانی و مالی نمیدادم بابت این زیست عاری از فساد؛ ولی برای اینکه کارهای خودتون رو توجیه کنید سعی میکنید به افرادی مثل من انگ بیعرضه و ... بزنید که زیست سمی خودتون توجیه بشه.
بماند که من اگرهمین الانم بخوام یه کار ساده هم بکنم؛ خیلیا هستن که نمیذارن و چوب لای چرخم میذارن. کسایی که شاید حتی خودم هم مستقیم اسمشون رو ندونم. به این دلیل که قطعاً علیه خیلی از این جریانهای فاسد قلم چرخوندم و کینهی کهنهی اونا هرگز فراموش نخواهد کرد اون حقطلبیها رو.
روزی در جایی نوشتم: وقتی حقجویی برعلیه فساد و ستم برخیزد، تمام فاسدان و ستمگران متحد میشوند تا او را زمین بزنند و صدایش را خفه کنند؛ آنها پول و قدرت و رسانه دارند؛ قبول! ولی هیچگا از تیغ عدالت گریزی نیست... دیر یا زود ستمگران و فاسدان به سزای اعمالشان میرسند... حتی اگر آن روز سهوی نباشد که بهسان سرو بایستد و نعرهای از اعماق روح قلمش آنها را سرجایش بنشاند... این دست موقع نوشتن نمیلزرد زیرا به خون هیچکسی آغشته نیست... خلاص...
به امید ایرانی که توش همه سالم و سلامت زندگی کنن؛ و فساد از هر نوعش در اون ریشهکن شده باشه....