همیشه از همان صفحهی نخستِ زندگی—جایی که سختترین امتحانها برای والدین رقم میخورد—میتوان فهمید بشر تا چه اندازه عجیب و پیشبینیناپذیر است.
۳۳ سال پیش، در روز شنبه یکم فروردینماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک، چشم به جهانم گشودم؛ شاید بتوان گفت در تمام ابعاد، از نخستین صفحهی تاریخ، پا به این جهان گذاشتم. البته این جمله کمی انتزاعی است، اما خب ماجرا باید کمی شاعرانه پیش برود دیگر...
بعد از تولدم، به دلایلی که هیچوقت بهطور کامل نفهمیدم، والدینم تصمیم گرفتند مرا به خانوادهای دیگر بسپارند. خانوادهای که مرا بزرگ کردند انسانهای بسیار خوبی هستند و هیچچیز برایم کم نگذاشتند. اما راستش را بخواهید، همیشه بخشی از ذهنم درگیر تصویرسازی صورت زنی بود که مرا به دنیا آورده است، و بخش دیگر، گرفتار پرسش از چیستیِ ماجرای تولدم.
اگر بخواهم حقیقت را بگویم، هرگز دوست ندارم مادرم را ملاقات کنم. راستش نمیدانم چرا همهی اینها را برایتان گفتم؛ اما انگار نیاز داشتم آنچه سالها در ذهنم مانده بود را با شما دوستان خوبم در میان بگذارم.