گاهی زندگی واقعاً برای کسی که وسواس جبری داره سخت میشه؛ وقتی داروهات قطع شده و تو مجبوری با فعالیت‌هات و درگیر شدن با خلق اثر و هنرت با این هیولا مواجه بشی و از هر چیزی که فکر می‌کنی ممکنه تشدیدش کنه دوری کنی...
مثلاً به این فکر می‌کنی چرا دندون‌پزشکت اون دفعه موقع کشیدن دندونت «رفیق» صدات کرد مثل چپ‌ها! یعنی اون می‌دونست باورهات به راست‌ها نزدیکتره با اینکه راست نیستی و از هر کنشی که چپ‌ها و مخصوصاً چپ‌های افراطی انجام می‌دن گریزانی و حتی اعلام انزجار می‌کنی؟
یا اون یارو که فلان چیزو گفت یعنی داشت به تو تیکه می‌انداخت؟ این یه بخشیش به این برمی‌گرده که بنا به دلایل مختلف از جمله شناختت بابت هنرت و ... ممکنه کسی رو نشناسی و اون دقیقاً تو رو بشناسه! و خب در چنین لحظه‌ای فکر می‌کنی یعنی اون متن‌هام رو خونده؟ کتاب‌های الکترونیکی چی؟ طراحی‌هام رو دیده؟ توییترم؟
اینجا اون یکی شخصیت محافظه‌کارم قد علم می‌کنه و می‌گه: هی پسر مگه مرض داری که شناس فعالیت می‌کنی؟
اون یکی دیگه از اونور می‌گه: نه دیگه اگه شناس فعالیت نکنه می‌گن توطئه‌ای در کاره...
اون یکی که اونور پشت لپ‌تاپ نشسته می‌گه: خودش بارها گفت از شهرت می‌ترسه...
اون که داره با عصبانیت پشت تلفن می‌گه «خانم محترم این...» یه لحظه سرش رو سمت جمعیت می‌چرخونه و می‌گه: با من کاری داشتید؟ و بدون منتظر موندن برای جواب به تماس تلفنی برمی‌گرده...
آیفون به صدا در میاد... برای بار چندین هزارم از این مسئله استرس می‌گیره و حتی بابت اینکه الآن گفته استرس می‌گیره هم استرس می‌گیره! 
اون یکی از آشپرخونه در حالی که داره برای بابا سوپ درست می‌کنه می‌گه: خب مرض داری از ترس‌هات بگی تا باعث بشه نشخوار فکری بعدش سوراخت کنه؟
اون که داره ظرف می‌شوره می‌گه: تو این فسقله آشپزخونه می‌ذاشتی من ظرفا رو بشورم بعد بیای آشپزی کنی...
اون یکی می‌گه میس‌کال داری...
این یکی که کنارم ایستاده می‌گه: به ناشناس جواب نمی‌ده...
جواب می‌ده: نه این سیوه...
می‌گه: اسمش چیه؟
می‌گه نوشته ...
می‌گه: نه اینو اصلاً سیو کرده جواب نده...
اون یکی می‌گه: ساعت چنده؟ وقت داروهای بابا نشده؟
اون یکی می‌گه: آلارم گذاشته نگران نباش...
اون یکی می‌گه موعد قسطت فرداست...
این یکی می‌گه: کارتش فقط 63 ریال موجودی داره...
اون یکی می‌گه: خب چه باید کرد؟
این یکی می‌گه: نمی‌دونم...
و من از این همه شخصیت و چرندیاتشون کلافه می‌شم و کاپشنم رو می‌پوشم و میرم تو بالکن که یه سیگار بکشم...

۶