- نه شما می‌خواید لخت شید.

- آره...

- هان؟

- آره می‌خوایم لخت بشیم؛ درواقع اگه نمی‌خواستیم هم دیگه می‌خوایم...

- یعنی چی؟

- فکر می‌کنی ما پولی برامون مونده که اصلاً بتونیم لباس بخریم؟ اصلاً قیمت لباس رو می‌دونی؟ یا نه توی اون ایرانی زندگی می‌کنی که سر کوچه‌شون لباس مفته که هیچ بری لباس بخری بهت پول هم دستی می‌دن...

- ...

هذیان می‌چکد از ناودان خیال و گرمای این تب مرا بالاخره خواهد کشت؛ لباس از تن خارج کنم هم لرز حاصل از نگاه کثیف شوهر پفیوز تو و این قضات همیشه چکش به دست مرا خواهد کشت... دست از سر ما بردارید؛ سرمای وجودتان را جمع کنید و با خودتان ببرید همان جایی که آن اعتقادات لازم و آن ناآزادی‌ها را دارد... جمع کنید از ایران بروید... اینجا هم حریم امن من است؛ از آن دور شو؛ تو حق ورود به حریم خصوصی مرا نداری...
دختر به کنج خلوت خویش خزید؛ خودکار سبزش را از قلمدان بیرون آورد و پشت میز نشست؛ با خشم خودکار را روی کاغذ می‌فشرد و دندان‌هایش را هم روی هم حتی بیشتر از فشاری که روی کاغذ وارد می‌کرد. خودکار شکست، دستش زخمی شد و کاغذ به سه قطره خون منقش شد..
فرش ایرانی زیر پایش به صدا در آمد و گفت: آرام باش؛ سحر نزدیک است...

۲۸