صفر – دایره
هذیان بی‌حساب‌وکتاب به مرکب بی‌دوات می‌زنم و زیاده‌روی‌های مکرر شاید دلیل این تب‌های سوزان باشد؛ ولی من همین بودم و هستم و خواهم بود و شده دست به دامان وسواس‌هایم بشوم هم دست از نوشتن نخواهم کشید.
از شما چه پنهان روزی که بابت بعضی از متون تند مضطرب بودم عزیزی گفت: «مگر مجبوری بنویسی که حالا بابتش مضطرب بشوی؟» سکوت تنها جوابی بود که در آن لحظه از من تحویل گرفت؛ اما حال می‌گویم: «آری مجبورم؛ من اگر ننویسم و یا نتوانم بنویسم، خواهم مرد...»
سه‌نقطه‌های آخر جملات به‌رسم نگارش شاید نادرست باشد ولی برای من این مفهوم را دارد که تمام جملاتم ناتمام است و اگر بخواهم بنویسم باید تا قیامت بنویسم و خب این هم از توانایی من خارج است و هم از حوصله‌ی خواننده... بگذریم!

 

 

یک – راست
یک‌راست می‌روم سر اصل مطلب؛ شاید از چپ‌گرایی گریزان باشم ولی راست هم نیستم؛ درواقع من هیچ نیستم و همه‌چیز هستم. رعش واژه‌های عریان در این سوز سرما را ببین؛ حقیقتاً شجاعت مدیریت ترس است و اگر می‌بینی گاهی تضاد زیادی در حرف‌هایم وجود دارد تنها دلیلش این است که زندگی دقیقاً این‌گونه است. حال شما از منِ مست لایعقل هذیان‌به‌کلام چه انتظاری دارید؟ حتی آنکه ثبات رفتاری و کلامی‌اش زبان‌زد خاص و عام هست هم گاهی در خشم یا شادی یا ناراحتی یا هر حال دیگری ممکن است رفتار متضادی با آنچه همیشه انجام می‌داده انجام دهد. راستش را بخواهی می‌خواهم بگویم توطئه‌ای در کار نیست؛ من شفافم به‌سان آب زلال چشمه‌ها؛ حتی اگر این شفافیت آزاردهنده باشد هم همین هستم که هستم دیگر...
 

 

دو – خانه
در خانه می‌مانم چه برف ببارد چه گرمای سوزان آفتاب آسفالت کف خیابان را ذوب کند. من همیشه در خانه بوده‌ام و شاید اگر روزی از این دیار بروم هم باز در خانه‌ای دیگر می‌مانم؛ جهان من در تمام این سال‌ها محدود به همین اتاق کوچک بود. همین!
 

 

سه - خشت
سراپای این اثر را بگردی خشتی نمی‌یابی. راستی این ترکیب رنگ، رنگ بدن بانوی خیال است.

 

 

چهار – چهار
تقریباً چهل‌وچهار سال از آن واقعه گذشته بود که خیابان‌های وطن منقش به خون برادران و خواهرانم شد. چقدر این روزها دل‌تنگ آن برادران و خواهرانی هستم که هیچ‌گاه نشد در آغوششان بگیرم. چه آن‌هایی که سال‌هاست از آن‌ها بی‌اطلاعم و حتی نمی‌دانم زنده‌اند یا زبانم لال مرده‌اند چه آن‌هایی که تا قبل از این قطعی اینترنت لعنتی از آن‌ها اطلاع داشتم. شاید بگویی تو خودت همیشه از دیدار آن‌ها امتناع می‌کردی؛ درست است ولی آیا این به آن معنی است که آن‌ها را عاشقانه دوست ندارم؟
 

 

پنج – تثلیث
مثلث انسان، ربات یا آدم فضایی بودن از آن مثلث‌هایی است که به‌حق باید گفت: «هذیان به مرکب بی‌دوات نزن مرد؛ تو انسانی...» آری خودم می‌دانم یعنی نمی‌دانم! آخر به کسی که مثل من که اگر آدم‌فضایی‌ها هم به سیاره‌اش بیایند به دنبال این است که با هنرمندان آن‌ها ارتباط برقرار کند چرا این خرده را می‌گیری؟
سیاستمدارها باهم بروند هر غلطی می‌کنند بکنند ولی ما هنرمندان را به حال خودمان بگذارند تا بتوانیم بلانسبت هر غلطی می‌کنیم بکنیم. خب مسئله از جایی مسئله است که اصلاً سیاستمدارها با من کار دارند. به من چه اصلاً حزب و این حرف‌ها مگر من سیاستمدارم؟ من می‌خواهم کنج خلوت خویش بنشینم و در آرامش به خلق اثر بپردازم. همین!

۸