دیوانه بهلطف کلاغهای نیکسگال از صلیب جدا شد؛ راوی ثالث فانوس خیال را به دستش داد؛ گرگی سفید بهسان بادیگارد او را تا دهکده مشایعت کرد. به دهکده رسید و پیر دیار به استقبالش آمد.
کدخدا در خلوت خویش خدا خدا میکرد که دیوانه به سراغش نیاید.
پیر گفت: چه خبر؟
دیوانه گفت: من خودم دیدم که شیر گرای گرگهای سفید را به شکارچی میداد...
پیر گفت: هیس! اینجا نه...
دیوانه گفت: باشد؛ برویم پیش طبیب؛ بعید میدانم دیگر شجاعت تبعیت از کدخدا را داشته باشد...